‏پیرمرده دستش شکسته بود رفتم دستشو گرفتم از خیابون ردش کردم
مردم دیگه قدر دان نیستن, مرتیکه هی داد میزد میگفت دستم شکسته کور که نیستم خودم میتونم رد شم.

وقتی پسرا موهاشونو رنگ میکنن

‌‌‌ ↯
‏پیرمرده دستش شکسته بود رفتم دستشو گرفتم از خیابون ردش کردم مردم دیگهشوهرم رفته بود حموم صدای گوشیش خونه رو برداشته بود ازاتاق اومدم بیرون و برداشتم
الو بله بفرمایید…
یه خانوم بود گفت حمیدکجایی پس همه چیواماده کردم واسه یه شب حسابی ..بیا که وقتشه لذت ببریم…دستام یخ زد گوشی ازدستم افتاد فهمیدم شوهرم تموم شبایی که به بهونه ماموریت کاری میرفته هیچ کاری وسط نبود….مدت ها بعدپرونده زن بازی های دیگه ی شوهرم رو شد…رفته بودم دادگاه برای درخواست طلاق ..قاضی مردی مُسن و خوش رو بود ازم یه چیز عجیب خواست.گوشیمو گرفت و بعد ۲دقیقه بهم پس داد.گفتم چی شد جناب..گفت مدتی فقط شب ها ب توصیه های این خانوم گوش کن..گفتم کدوم خانوم?گفت من شمارو عضوکانالی کردم که تاکنون زندگی میلیاردها دختروپسرو نجات داده.اگر جواب نداد برگرد و من حکم طلاق شمارو مینویسم..
این داستان واقعی براساس زندگی من حدودا۵ماه پیش اتفاق افتاد..و من هرگز ب دادگاه برنگشتم.چون همونطور که قاضی گفت زندگیم متحول شد..شوهرم جوری دلبسته ی من شد که حتی ملکه های بهشتی هم نمیتونستن توجهشو جلب کنن..
لازم دیدم برای شما زوج های عزیز بزارم مطمنم به دردزندگی هاتون میخوره

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار